۱- امروز صبح، شاخ و برگ درخت، تابلوی پارک ممنوع را پنهان کرده بود.
۲- سرباز که بودم، همیشه گنجشک ها را نگاه می کردم که چگونه از لابلای سیم خاردارها عبور می کنند.
۳- کسی گفته بود: حتی بزرگترین مرزهای سیاسی را، کوچکترین کرم های خاکی هم به رسمیت نمی شناسند.
قراردادهای اجتماعی که در رابطه ای تنگاتنگ با مقوله ی ارزش قرار دارند، نسبی نیستند، بلکه سراسر یاوه اند. ویتگنشتاین راست می گفت.
"1
اَهورامزدا با سپیتمان زرتشت همپرسگی کرد و چنین گفت:
2
من هر سرزمینی را چنان آفریدم که – هرچند بس رامش بخش نباشد – به چشم مردمانش خوش آید.
اگر من هر سرزمینی را چنان نیافریده بودم که – هرچند بس رامش بخش نباشد – به چشم مردمانش خوش آید، همه ی ِ مردمان به ایران ویج روی می آوردند.
3
نخستین سرزمین و کشور ِ نیکی که من – اهوره مزدا-آفریدم، ایران ویج بود ... "
اوستا، جلیل دوستخواه نشر مروارید چاپ 15 جلد دوم، وندیداد ، فرگرد اول ص 659
در فرگرد دوم، پس از کوچ های مداوم جم به جنوب، اهوره هشدار زمستانی سخت را به او می دهد و از او می خواهد تا پناهگاهی برای موجودات بسازد:
"... و بدان جا بزرگترین و نیکوترین تخمه های ِ نرینگاه و مادینگان روی زمین را فراز ببر...." ص 671
و
"29
مباد که گوژپشت، گوژسینه، بی پُشت، خل، دریوک، دیوک، کسویش، ویزبازیش، تباه دندان، پیس ِ جداکرده تن و هیچ یک از دیگر داغ خوردگان ِ اهریمن، بدان جا راه یابند." ص 671
متوجه منظورم می شوید؟
میان عاشق و معشوق کس در نگنجد، بار ناز معشوقی معشوق عاشق تواند کشید، و بار ناز عاشقی عاشق هم معشوق تواند کشید؛ چنان که معشوق ناگذران عاشق است و عاشق هم ناگذران معشوق است؛ خواست معشوق عاشق را پیش از خواست عاشق بود معشوق را، بلکه ناز و کرشمه معشوقانه عاشق را می رسد؛ زیرا که عاشق پیش از وجود خویش معشوق را مرید نبود، اما معشوق پیش از وجود عاشق مرید عاشق بود. مرصاد العباد
پیدا کنید پرتقال فروش را.
ریاست محترم سازمان ....
با درود
احتراماً به استحضار آن مقام عالی می رساند، خاتون ام الجماد و اانبات، حریه، بنت الیاس فراهیدی، بنا بر الحاقیه ی این رقعه، که لاجرم به خط کوفی می باشد، خاکدان غم را ترک نموده و به اوج اعلی و ذروه ی علیین پیوسته اند. ملکوتشان مدام باد، مدامشان ملکوت. علی ایحال مراتب جهت قطع مواجب وظیفه بگیری ایشان به حضور مستفید است.
لازم به اعاده است که اینجانب نیز به جهت دمل های چرکینی که در دهان پرورده است(به سبب کشیده شدن دندان ها به فرمان سلطان سنجر، در قرون ماضیه) توان سخن گفتن و حتی نفس کشیدن نداشته، لامحاله از بینی دم را به بازدم بدل می کنم که بالتبع آن جز واجگان خیشومی نتوانم ادا کردن.
شعر:
فرزند تو ایم ای فلک، ای مادر بد مهر ...
یا:
فلک، کژ رو تر است از خط ترسا ...
علیهذا استعفای اینجانب نیز ملحق می باشد به خط قبطی. نیز در خبر است از علی بن محسن که در اردیبهشت روز سنه جاری، به حشره ای عظیم الجثه ممسوخ گردیده است(جهت اطلاع).
در پایان به عرض می رساند:
آه، باران
بر شکوفه های زرد آلو
در قاب پنجره.
والسلام
"از زنی که خصلت های مردانه داشته باشد باید گریخت. زنی که خصلت های مردانه نداشته باشد خود می گریزد."
نیازی به عنوان کردن نام خالق این گزاره نیست.
"در اولین روز فروردین، علیرضا از خواب برخاست و احساس کرد که به حشره ای غول پیکر تبدیل شده است".
این جمله اشتباه فاحشی بود که علیرضا در اولین روز فروردین مرتکب بر زبان آوردن آن به عنوان اولین جمله اش در اولین روز فروردین شد. به هر حال، او تنها می خواست داستانی را با این مقدمه آغاز کند که:
" سال ها پیش، در سرزمین دوری ... "
اما وجهه ی رمانتیک جمله آن قدر در چشم بود که علیرضا دست از داستان سرایی برداشت و رفت که به امور روزمره اش بپردازد؛ اموری از قبیل مسواک زدن؛ که در این منسک هم با مشکل مواجه شد. چرا که وقتی مسواک رابه دهان برد، متوجه شد دندان هایش را در ایام ماضی به فرمان سلطان سنجر، دانه دانه چون رشته ی دُر، از بیخ و بن برکشیده اند. پس دستان به نیایش گشودن گرفت:
فروردین یشت:
از برای دل ما قحط پریشانی نیست
صائب
مو آن بحرم كه در ظرف آمدستم
مو آن نقطه كه در حرف آمدستم
به هر الفي الف قدي برآيد
الف قدم كه بر الف آمدستم
سفره. خانواده ای سنتی محصور در آپارتمان ( با این تصور در ذهن که اینجا هم دشت است). دختر(که لابد جوان هم هست و به مقتضای جوانیش احساساتی) در خویش فرو رفته است. حرف از بیماری سنگین کوچک ترین عضو خانواده است (حدوداً دو ساله، یا چیزی در این حدود). بالاترین مقام خانواده(که نام بی هویت پدر را یدک می کشد) از این واقعه اظهار اضطراب می کند:
- مبادا بمیرد؟
دختر(همچنان در خود فرورفته و به آهستگی):
- کاش من هم در آن سن مرده بودم.
پدر(با دهان پر، همانگونه که عادت این قوم است، که راه مری آ ن ها از وسط حنجره شان می گذرد):
- کاش من از همان اول نمی ریدم.
پسر(که احتمالاً نه تمایز سنت و مدرنیته، بلکه تمایز توحش و چیز نا مأنوسی چون انسانیت ذهنش را آشفته است):
- زنده باد قزوین و مردمانش.
یادداشت:
As I Lay Dying، William Faulkner
دریابندری حتی در ترجمه ی عنوان کتاب هم (گور به گور) به بیراهه رفته است. بگذریم. راوی ها (که کم هم نیستند)، فقط توصیف می کنند، گاهی رنگ شاعرانه هم به آن اضافه می شود؛ و این تکنیک جریان سیال ذهن نیست. اما، در یکی از فصل ها در پایان کتاب، دارل، کاراکتر مشکوک به جنون، دیوانگیش آشکار می شود و سر از تیماستان جکسون در می آورد. در این فصل، دارل، راوی مجنونی است که روایت این راوی، کاملاً با تکنیک جریان سیال ذهن همخوانی دارد.
دیوانگی
جریان سیال ذهن